نمیدونستم چی باید صداش کنم برای همین فقط کنار هم قدم میزدیم و منم هیچوقت صداش نمیکردم یعنی هیچقوت لازم نمیشد که صداش کنم...
قدش بلند بود شایدم کوتاه...خوشگل بود ولی گاهی وقتا خیلی زشت میشد جوری که راهمو از کنارش کج میکردم و میرفتم به سمت تپه ی بلندی که کنار دهکده بود ولی اون عادت بدی داشت و اونم این بود که از وقتی با من دوست شده بود همیشه هرجا میرفتم دنبالم میومد.
میخواستم بهش بگم میشه بری گمشی؟میتونم تنها باشم؟از تو خوشم نمیاد با این قیافه ی زشتت...اما خب وقتی دوباره نگاش میکردم همه چیز شده بود مثل قبل.پس منم بی تفاوت بهش نگاه میکردم و میزاشتم بغلم بمونه.
بالای تپه همیشه خنک بود منم همیشه از خنکی اونجا خوشم میومد برای همین ساعتهای زیادی از روز رو روی تپه زیر سایه ی تخته سنگ بزرگی که اونجا بود لم میدادم و به دهکده کوچیکی که روبروم بود نگاه میکردم.
مردم دهکده از من خوششون نمیومد چون من ترجیح میدادم با هیچکدومشون صحبت نکنم در واقع زبون همو نمیفهمیدیم...آخرین باری که سعی کرده بودم باهاشون حرف بزنم به این مکالمه ی چند خطی ختم شده بود:
ـ سلاااام مشتی من تازه اومدم اینجا توی اون آلونک کنار دهکده زندگی می کنم....صاحاب قبلیشو میشناختی؟
مخاطبم پیرمرد پشت خمیده ای بود که معلوم نبود از کجا اومده و داره به کجا میره.
با چشای ورقلمبیدش یه نگاه ترسناک بهم کرد و راشو کشید و رفت و زیر لب گفت:شالامی آکتوش
فکر کنم گفت سلام ولی خب مطمئن نیستم...
همینطور که روی تپه زیر سایه ی اون سنگ بزرگ دراز کشیده بودم خوابم برد...داشتم یه خواب میدیدم!
خواب دیدم که برگشتم توی شهر و جلوی یه مغازه ی بزرگ وایستادم که توش پر از تلویزیون و مانیتوره توی همشون تصویر دوست جدیدم بود با اون قیافه ی زشتش که به من نگاه میکرد.سعی کردم رامو کج کنم و دوباره برم بالای اون تپه ولی نمیتونستم چون توی خوابم تپه ای وجود نداشت وقتی اینو فهمیدم وحشت سراسر وجودمو پر کرد و از خواب پریدم.
خوشحال بودم ...اونقدر خوابیده بودم که ستاره ها فرصت کرده بودن دور از چشم من از مخفیگاهشون در بیان و کل آسمونو پر کنن.
نفس راحتی کشیدم...تازه یادم اومد که اينجا يه دهكدس...اينجا يه دهكدس پر از زمزمه.زمزمه هايي كه شايد خيليا متوجهش بشن و خيليها هم ساده از كنارش بگذرن...اينجا يه دهكده ي كوچيكه پر از من و پر از تو...
انتهاي جاده ي آسفالت يه شهره مثل شهري كه ازش اومدم و انتهاي جاده ي خاكي يه دهكدس...يه دهكده كوچيك با ساكنيني كه هنوز نميشناسمشون.
شايد خيلي چيزاي شهر بهتر از يه دهكده باشه اما ريشه و بنياد يه شهر هر چه قدر هم كه بزرگ باشه بازم يه دهكدس.
من دوست دارم بازم شروع كنم... از پايه و اساس!از جايي كه شايد هيچكس حرف تو رو نفهمه و تو هم حرف كسي رو نفهمي...جايي كه تنهايي رو درك ميكني و ميتوني از تنهايي براي خودت يه دوست بسازي و ساعتها باهاش صحبت كني.
اينجا رنگش سبزه.گاهي وقتا سبز تيره و گاهي وقتا سبز روشن و اين بستگي به زاويه ي تابش نور داره.
خوبي دهكده اينه كه توي شبهاش ميتوني ماه و ستاره هارو راحت رصد كني.ميتوني راحت توي يه ننو كه به دو تا درخت بسته شده دراز بكشي و اينقدر ستاره هارو بشماري كه خوابت ببره.ميتوني هر وقت كه دوست داري وزش باد رو رو صورتت احساس كني.
ميتوني گريه كني و صداي خودت رو بشنوي و بفهمي اين تويي كه داري گريه ميكني.ديگه صداي فرياد كسي تو گوشت نيست.ديگه صداي بوق و آدماي دور و ورت مانع نميشن كه صداهارو از همديگه تشخيص ندي.
اينجا يه دهكدس...اينجا يه دهكدس پر از زمزمه.زمزمه هايي كه شايد خيليا متوجهش بشن و خيليها هم ساده از كنارش بگذرن...اينجا يه دهكده ي كوچيكه پر از من و پر از تو.
به دهكده ي كوچيك خوش اومديد.


